Goethe
Hat alles seine Zeit Das Nahe wird weit Das Warme wird kalt Der Junge wird alt Das Kalte wird warm Der Reiche wird arm Das Narre gescheit Alles zu seiner Zeit (J.W. v Goethe)
تاوان
به نظر میاد زندگی درسش رو داره به من میده و من خودسرانه نمی فهمم. شاید هم از دست دادن زمان طلایی که گذشت تاوان سختیه که باید برای به دست آوردن دانایی بپردازم. شاید زندگی یاد گرفتن، بی نیازی باشه. بی نیازی از هر کسی و هر چیزی. یعنی رهایی در اوج نیاز. شاید روزی فهمیدم. حتی دیر آقاتلخه
تنهایی
سال هاست تنهایی رو انتخاب کردم. اما انگار این چند وقته تازه تنها شدم. چرا بعضی چیزا عادی نمیشه آقاتلخه
رسم مردانگی
حکایتی هست که میگه شخصی سوار بر اسب از جایی می گذشت، ناتوانی، را دید که قدرت حرکت نداشت. کمک خواست که با مرکب او تا جایی برسد. شخص پیاده شد و او را سوار کرد تا خود پیاده و ناتوان، سواره با هم بروند. ناگهان شخص با اسب گریخت. مشخص شد که دزد است و این داستان برای به چنگ آوردن اسب بوده. شخص، دزد رو
اعتدال
این روزها غوغای انتخابات و سخن پراکنی رقبای مختلف همه جامعه رو فرا گرفته. قصد هیچ بحثی ندارم. به هر کسی خواستید رای بدید. یا اگر نخواستید ندید. اما تز خودتون رو بهترین ندونید. بذارید بقیه هم کار خودشون رو بکنن. من برای کارم دلیل محکم دارم. رای میدم و حتما در حمایت از دولت تدبیر و امید. آقاتلخه
تن ناسالم و ذهن سالم
خیلی خسته بودیم، گفتیم دربست بگیریم، یه پراید خسته دیدیم رانندش هم قیافه داغون. نرفتیم طرفش. به یکی دیگه گفتیم دیدیم گرون میگیره. خودش اومد جلو با ماشین. گفت بیاین. با بی میلی رفتیم جلو خلاصه سوار شدیم. هیچی نگفتم چند دقیقه ای. تا درباره تابلوی اژانس بالای ماشینش پرسیدم، یه هو شروع کرد به صحبت. خلا
ولیعصر
از اون روزا بود. دیدم نمیتونم پیش فامیل بمونم. زدم بیرون و الکی رفتم تجریش. اون دور و برا یه جایی رفتم. بعدش تا خود ونک پیاده قدم زدم. از یه مغازه فیلم بادیگارد و سی دی غزلیات حافظ با صدای شاملو خریدم. کلی از این چیزا داشت. خیلی خسته بودم. ولی ادامه دادم. همه مسیر هم موزیک گوش می دادم. بی خودی رفتم ...
ساعت
چندین سال پیش که از جلوی یه ساعت فروشی تو ونک میگذشتم یه ساعت دیدم که خوشکل بود. ساعت خیلی برام جذابه. اون روز پول خریدن نداشتم. الان چند سال گذشته و تصادفی خودمو جلوی همون ساعت فروشی دیدم. اصلا نگاه هم نکردم. چون میدونستم پولشو ندارم. برام جالب شد یه هو که بعد این چند سال هم هنوز داغونم آقاتلخه
شناخت
همه این سختی ها . مشکلات و در همون لحظات اوج نامردی دوستان همه و همه به رشد و شناخت بهتر ما از اطراف منجر میشه. اره تو این سختی میشکنیم. پیر میشیم. داغون میشیم. و این تاوانیه که باید برای شناخت بهتر و آگاهی بدیم. که خودمون رو بشناسیم. دنیامون و دوستانمون رو بشناسمون. با این همه هرچی می گذره نمیتونم ...
تغییر کن
برای من خیلی هم زود دیر نشد. فرصت برای تغییر بود و شاید هست. هر لحظه فکر می کردم دیر شده. اما زمان مدت هاست می گذره و این نشون میده از اون زمان که فکر می کردم دیر شده، زمان زیادی گذشته و این زمان، برای تغییر کافیست. امروز، دیروز فرداست. نکته مهم تغییر عادت هاست و نکته شاید مهم تر، عدم اتکا به هر کس ...
خونه
خونه روز به روز کثیف تر میشه. ادم کثیفی نیستم اما نمیرسم به تمیزکاری. وقتی هم که تعطیلم از خستگی دلم نمیخواد از رو تخت بلند شم. نمیدونم این به هم ریختگی خونه مثل تو فیلما باحاله یا حماقته. دو ماه پیش یه لیوان کنار تختم بود که شکست. نصفه شب بود. واسه همین فقط هول دادم جمع شدن زیر تخت. شیشه خورده ها ر...
بابایی
گوشی دستش بود. یه هو شنیدم چی میگه. میدونستم دوتا بچه داره. یکیش تازه به دنیا اومده. داشت به اون بزرگتره میگفت بابایی اذیتش نکن دیگه. گناه داره ها. معلوم بود اونم میگفت نه گناه نداره. بگذریم. بابایی گفتنش یه جوری بود انگار حسودیم شد. دلم خواست. با اینکه میدونم زندگیشون خیلی هم خوش و خرم نیست. و به ف...
برای پرستش
اگر کسی، چیزی، خیالی، تصوری ... زمان زیادی از عمر رو میگیره شاید بت زندگی باشه. و شاید بت پرستی هنوز رواج داره. من بت خود را دارم و شاید تو بت خود. بت شکن باید آقاتلخه
دل تنگی
دل تنگ بودم که عکسی حالم را بدتر کرد. شاید این چیزیست که من می خواهم. حالی خراب تر آقاتلخه
این دنیا
فکر نمیکردم اینجوری بشه. شایدم هیچوقت فکر نکردم و یا خوب فکر نکردم. شاید مغرور بودم و هنوز هم مغرورم. به هر حال دیگه باید ترسید. از تنهایی، پیری، از زوال و از بی اثری. و من می ترسم اما هنوز از خواب بیدار نشدم. شاید بعد مرگم بیدار بشم و این هم نوعی ترس مضاعف. از خیلی ها ناراحتم و شاید این هم اشتباه ب...
سهراب
دست درویشی شاید نان خشکیده فرو برده در آب زن زیبایی آمد لب رود... امروز خونه موندم. صبح که بیدار شدم گوشی رو وصل کردم به این بلندگو. یه چیزایی گوش دادم و ظرف شستم. الان اومدم صبحونه بخورم. شعر های سهراب رو با صدای خسرو شکیبایی گوش میدم.
راهی وجود دارد
روزای سختی بود که من با خودم عهدی بستم. عهد من کار رو حتی سخت تر می کرد. اتفاقی افتاد که عهدمو عملی کردم. نمیدونم بهتر شده یا نه. اما دلم بیشتر تنگ میشه. گاهی جایی می رسه که نمیدونی باید چکار کرد. اینجا راه وجود داره اما نمیدونی کدوم رو انتخاب کنی. شاید دوس نداری انتخاب کنی. و عهد من هم ارومم می کرد...
کمی سختی برای یک دوست
دو شب پیش دوستی یه هو برام کمی درد دل کرد. خداروشکر مشکل خاصی نداره الان. اما در گذشته اتفاقات بدی افتاده بود براش. جوری که باورش سخت بود. آثار این اتفاقات از زندگی ما به راحتی پاک نمیشه. سعی کنیم اتفاق بد زندگی کسی نباشیم. اگر بودیم از این لحظه دیگه نباشیم و نباشیم و نباشیم آقاتلخه