لاف عاشقی
شب و روز به تو اندیشیدم دیگر نوبت من بود اما چه سود که انتهای هر اندیشه تو بود آقاتلخه
حق به جانب
کلی مطلب نوشتم برای دوستی، در جواب اونهمه حرف سه چهار کلمه نوشت که حتی یک کلمه هم جواب من نبود. خیلی بیشتراز این یه مشت حرف براش زحمت کشیدم. شاید فکر میکنه وظیفست. شاید این سه چهار کلمه حرف همه چی توش باشه. جایگاه روشن میشه. شاید خوبی و صبر ادم رو وظیفه میدونن. نمیگم مهم نیس. مهمه. مثل دوستی که دوست...
عطریات تلخ من
چه کسی گذشته را در من جذاب می کند چه گذشته کسی را در من و در این میان هر شب، شبم خراب می شود آقاتلخه
کسی نیست چیزی هست
با دوستی نشستم و کمی خاطره بازی کرد. کلی وسایل قدیمی داشت که هه ما کم وبیش داریم. هر کدوم یه تیکه از زندگی، از جون از خون. خودم این کار رو دوست دارم اما با دیدن وسایل اون خیلی لذت می بردم. وقتی تعریف می کرد زمان برای من متوقف بود. از عشقی گفت که تو یه اتفاق خدا ازش گرفته بود. و هر چیزی الان حس داشت ...
خود را دید
لپ تاپ رو پام، پاهام ولو رو کاناپه، به دنبال یکی از علایق در اینترنت، و خستگی که حتی از خواب دیشب در نرفته. ذهنی که هزار جا میره. بین صفحه هایی که باز می کنم یک لحظه صفحه ای تیره باز میشه که صفحه لپ تاپ رو مثل آینه می کنه. و من خودم رو یک هو در آینه می بینم. مثل یک شوک آقاتلخه