خرید بک لینک


خیلی خسته بودیم، گفتیم دربست بگیریم، یه پراید خسته دیدیم رانندش هم قیافه داغون. نرفتیم طرفش. به یکی دیگه گفتیم دیدیم گرون میگیره. خودش اومد جلو با ماشین. گفت بیاین. با بی میلی رفتیم جلو خلاصه سوار شدیم. هیچی نگفتم چند دقیقه ای. تا درباره تابلوی اژانس بالای ماشینش پرسیدم، یه هو شروع کرد به صحبت. خلاصش کنم. تازه فهمیدم یه پاش فلجه. از بچگی اینجوری بوده. تو جوونیش واسه یه حاجی کار می کرده. گرمابه حاجی رو میگردونده. اخرش حاجی میمیره و بچه هاش میان میگن میخوایم بفروشیم. گفت: بعدشم رفتم دنبال تاکسی، با همه مخالفت هرجوری بود ادامه دادم. اخرشم داشت با این پراید کار می کرد. نه قیافه ای، نه تیپی، نه پولی، نه تن سالم. اما امید موج می زد در درونش. دو تا دختر شوهر داده بود و زندگی هنوز براش جاری بود.

آقاتلخه

برچسب: نویسنده: پارسا زارعی‌نیا تاريخ: پنجشنبه 11 خرداد 1396 ساعت: 7:27

صفحه بندی