خرید بک لینک

با دوستی نشستم و کمی خاطره بازی کرد. کلی وسایل قدیمی داشت که هه ما کم وبیش داریم. هر کدوم یه تیکه از زندگی، از جون از خون. خودم این کار رو دوست دارم اما با دیدن وسایل اون خیلی لذت می بردم. وقتی تعریف می کرد زمان برای من متوقف بود. از عشقی گفت که تو یه اتفاق خدا ازش گرفته بود. و هر چیزی الان حس داشت حتی تکه های کاغذ. همون چیزی که من دوست دارم. قدر داشته ها رو بدونیم. باور کنیم هستیم و باور کنیم که فردا نیستیم

آقاتلخه

برچسب: نویسنده: پارسا زارعی‌نیا تاريخ: جمعه 23 مهر 1395 ساعت: 12:55

صفحه بندی